الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
369
روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )
اى پسر رسول خدا ! مردم مىگويند چگونه شما با اظهار زهد و بىرغبتى به دنيا ولايتعهدى را پذيرفتيد ؟ فرمود : خداوند كراهت مرا بر اين كار مىداند و چون ميان پذيرفتن اين كار و كشته شدن مخير شدم آن را بر كشته شدن ترجيح دادم . واى بر ايشان ، مگر نمىدانند كه يوسف ( ع ) پيامبر و فرستادهء خدا بود و چون ضرورت اقتضا مىكرد كه گنجور عزيز باشد به او گفت : « مرا بر گنجينههاى زمين بگمار كه من نگهدارندهء دانايم » . « 1 » مرا هم ضرورت و اجبار به پذيرش اين كار واداشت ، آن هم با كراهت خودم و اينكه مشرف به مرگ شدم . وانگهى من در اين كار دخالتى ندارم و چنانم كه از آن بيرون هستم و به خداوند شكايت مىكنم و از او يارى بايد خواست . « 2 » ( 1 ) روايت شده است كه مأمون به سوى گروهى از خاندان ابى طالب فرستاد و ايشان را از مدينه پيش خود احضار كرد و على بن موسى الرضا هم با ايشان بود و آنان را از راه بصره آوردند و پيش مأمون رساندند . شخصى به نام جلودى عهدهدار انتقال ايشان بود و چون آنان را آورد در خانهيى مسكن داد و على بن موسى الرضا را در خانهء اختصاصى مسكن داد و مأمون او را گرامى داشت و در بزرگداشت او كوشش مىكرد . و سپس كسى پيش ايشان فرستاد و پيام داد كه من مىخواهم خود را از خلافت عزل كنم و قلادهء آن را به تو بسپارم ، نظرت در اين باره چيست ؟ حضرت رضا اين كار را بسيار ناپسند دانست و پيام داد كه اى امير المؤمنين ! ترا از گفتن اين سخن و از اينكه كسى آن را بشنود در پناه خدا قرار مىدهم . مأمون دوباره پيام داد كه اگر آن پيشنهاد را رد مىكنى ناچار بايد ولايتعهدى مرا بپذيرى كه پس از من خليفه باشى . امام رضا ( ع ) از اين موضوع هم به شدت خوددارى فرمود و آن را رد كرد . مأمون او را به حضور خود فرا خواند و با ايشان و فضل بن سهل ، ذو الرياستين ، خلوت كرد و كس ديگرى در آن مجلس حضور نداشت . مأمون به على بن موسى الرضا گفت : من چنين انديشيدهام كه خلافت و امر مسلمانان را بر عهدهء تو بگذارم و آنچه را بر گردن من است بردارم و بر گردن تو بگذارم . امام رضا به او فرمود : اى امير المؤمنين ! خدا را خدا را كه مرا ياراى آن نيست و توان آن را ندارم . مأمون گفت : پس من ولايتعهدى پس از خود را به تو وامىگذارم . فرمود : اى امير المؤمنين !
--> ( 1 ) . بخشى از آيهء 55 سورهء دوازدهم ( يوسف ) است . م . ( 2 ) . اين روايت هم در عيون اخبار الرضا ، ص 139 ، ج 2 ، آمده است . م .